آوائي از عرش
شکرانه دوقلوهایم -- ورود به زمین -- خروج از عرش

سلام معبود من ...

جایت خالی نیست چون هستی ...

برای اولین بار زمین را دوست دارم...

 آخر این بار هدیه از جانب تو

با بوی تو

با عطر تو

که دنباله حریر پرده عرشت روی گونه هاشان سرخ گونی بر پا کرده پر از ستاره های الماس  رودهای فردوس...

وای خدای من چقدر زیبا تراوش کردی این جلای محشر را...

این بار زمین قدمهای تو را دارد ...

دیشب دلم گرفته بود

 آخر آدمی هر هدیه ای که می گیرد چند ثانیه اول خوش است

بعد تازه به خاطر می آورد این بوی هدیه از کجاست...

 و او از که دور است که اینچنین بی تاب تلالو شادیست ...

دیشب در نای نای مهتاب گون آرامش شب بود که دعا کردم

 مرا در آغوش بگیری و زاز زار بگریم...

 به حال تمام نوزادان زمینی که آمدند

و دور شدند از حریره دستانت...

 از بوی مدهوش کننده بوسه هایت...

 در رویایم دیدم که با آرامشی مست گون در آغوشت آرمیدم ...

وای چه هوس انگیز بود...

 معبودم چه زیبا بود خواب بعد از آن در ملحفه نرم آرامش تو ...

قربان بوی نفسهایت  هدیه هایت خیلی زیبایند

ظاهر و باطن مرا شرمنده لطفت کردی

تا شاید مرز گستاخیهایم را با ارتش تقوا ببندم

 خدا کند که ببندم...

نفسم یا الهه خوبیها درست 15 روز قبل بوی عرش تمام وجودم را گرفت ...

درست 15 روز قبل جای بوسه هایت را روی پیشانی جگر گوشه هایم

 به نظاره نشستم تا شاید مرهمی باشد بر این فراق جان گداز ...

خداوندا چه تحفه ای را بفرستم که ذره ای از سفره شکرانه را پاسخگو باشد ...

یا مهربانا نمی دانم چه بگویم که قاصر است تمام وجودم ...

تنها می توانم بگویم دوستت دارم یا قادر مطلق

 

یا مهربانترین

یا عالمترین

یا دوست داشتنی ترین

یا همه چیز من

یا زندگی من

یا الله ....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸ - اکبری

نتهای آفرینش همیشه می نوازند و ما جاهلانه با ساز ناکوک خرابش می کنیم...

مثل همیشه دیر آمدم اما زیر بار هزاران بلور

که تا سنگهای دیوار عرش باید برسانمشان ...

 

راستی چه زود گذشت آن همه خیالات زمرد حریره عرش...

 

می دانی رویاروئی با بوهای منجلاب گون زمین

و حبس شدن در زمانی مدفون شده

و امید به اینکه تا چند صباح دیگر ترشح انگشتان عرش آغاز خواهد شد...

 تا دوباره بیافریند جانی که علامت سوالی دیگر خواهد بود ...

و رقاصی ذرات نیلگون که درست مانند سال گذشته خبیسه

 امیدی بنفش گون را به جبریئل نشان می دهد و می خندد

می خندد به بی کسی این علامت سوال گلی...

هم قبیله های زمینیش درست مانند ساربانهای استقبال

 بدون اینکه بدانند باید چه کنند تا این علامت سوال نمره در خور تشویقی را به آسمانیان هدیه کند    انتظار می کشند ...

جاهلانی که تنها می خواهند بازی کنند

و در این میان نمی خواهند از هم بازیان خود کم بیاورند ...

بی گناهترین علامت سوال را در چاه بازیهایشان

غرق التماسهای فرشتگان خواهند کرد

و غریبانه صحیفه امید گون الله را پاره می کنند...

وای اگر من جای او بودم

تا به اکنون نا امید درمان این چهار پای بی خبر شده بودم...

 اما گویا او هرگز نا امید نخواهد شد ...

و هم چنان ترشحات زرگون و الماسگونش را

 در وجود جاهلانی چون ما به ودیعه می نهد...

 و نتهای آفرینش آغاز می گردد ...

من نمی خواهم جاهلی بازیگر باشم...

می خواهم مامورانی تربیت کنم که دست فرشتگان را بنوازند ...

و خداحافظی از جهل دیرینه خلق کنند که شایان توجه باشد...

 کاش صدایش را بشنوند خستگان جاهل زمینی ...

کاش بتوانم در این بازی جهل غرق نشوم ...

و معنای آفرینش را دوباره املاء کنم...

 

و دوباره خنده خدا را ببینم...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٧ - اکبری

بی رحم ترین موجود جاهلترین موجود است این را یقین دارم...

مثل همیشه تکه تکه ام کردند لاشخورهای زمین...

 و خدائی که آن بالاست مکری کرد که هنوز نمی دانم عاقبتش چیست...

 در نان و پنیر دیروز زهر مار  های دهشتناک خستگیم بود

 و من با ولع به خورد سلولهایم می دادم

و امروز که در میهمانی خدای دلسوزتر از مادر به بدرقه فرشته ای می روم از جنس نور

و از بوی اقاقی...

 این زهر مار های دهشتناک تمام آرامشم را به یغما برده اند...

 خجالت می کشم دوباره مثل همیشه پشت دروازه عرش فریاد زنم

خسته ام...

 خجالت می کشم مثل همیشه بگویم رهایم کن دنیا...

 چون دیگر نخی به اندازه ابریشم تسبیح میکائیل مرا به زمین وصل کرده است...

 

یا معبودم هر چه خواستم برایم فرستادی...

 هر چه گفتم با صبوری گوش کردی...

 هر چه گستاخی کردم پشت گوش انداختی...

 هر چه نا مهربانی کردم بخشیدی ...

ولی نمیدانم چطور دوباره بگویم دیوارهای سیاره ات خفه ام کردند...

 همچنان از روی تو و  فرشته های حریر رویت خجلت زده ام

که اینچنین نا شکر به دروازه تقصیر آمدم

 تا مددی فرمائی...

 تا آرامم کنی...

 تا نجاتم دهی...

 تا دوباره اکسیری از همانهائی که همیشه نجاتم می داد نثارم کنی ...

یا الهه قادر من ، زمینیانت دیگر از حد خودشان قصور کرده اند...

 حدشان را نشانشان بده

 

یا مهربانم نفسم به شماره افتاده از قدر ناشناسی این قوم بی رحم به آنها بیاموز ...

 

یا عالم من ، جهلشان به سر حد جنون رسیده است بینایشان کن ...

 

در انتظار آرامش و مددت می مانم

 

بنده همیشه نالانت خوب می داند که اگر تو نبودی تا به اکنون تمام علفهای هرز زمین اعدامش کرده بودند ...

پس این گله گذاری را حکم بر ناشکری مگذار که همیشه بنده عاجز تو بوده و هستم...

همه گلها و سنگها و ذرات وجودی سیاره ام می دانند که همیشه جواب نامه هایم را داده ای ...

که هیچ نامه ای را بی پاسخ نگذاشته ای ...

همه قاصدکها سیاره ام می دانند همیشه به خبر خوشت ایمان داشته ام...

در لای و لوی این دیواره پر حجم جهالتهای دوپاییان نادانتر از خودم

دیوانه شده ام که دوباره مزاحمت شدم

 می دانم که برای تو کاری ندارد ادب کردن مشتی جاهل ... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧ - اکبری

بگو دوباره عرش امید وار هدایت زمینیان است نا امیدشان نکند ....

گوئی این مهلکه را پایانی نیست...

 از برای فرداهای بی سر می گوئیم و می رقصیم...

 بی خیال فردا که ما را درست مانند هشت سر دریا ها خواهد بلعید ...

با تمام معجون درون معده اش آخر به که بگویم

که نمی دانم های آدم و هوا را نوای سر من و تو نیست

که اینچنین روزگار هرس نشده خاموشش می کند...

 از دیار سیبهای ممنوعه سیبی می خواهم که از دست خدا جان گرفته باشد...

 می گویند خدا با انگشتان زیبایش در حال شیرین کردنش است

که مبادا در دیار تلخ ها و بی مزه ها هوس شیطان را

 به دل انگیزترین رویای آدمیت راهی نباشد ...

نمی دانم شاید حکاکی قلبش طول کشید که دیر به دستانم رسید ...

امروز قاصدکی از دیار عرش خبر داد که امواج خروشان مهرش را با روح بزرگ

 به زمین فرستاده تا ودیعه سرای من گستاخ باشد ...

و با آنکه لایقش نیستم آن سیب را تحویلم دهد ...

اما می ترسم که زنبورها از بوی شیرینش به اینجا بیایند

دوباره پیغام دادم که یا معبود تکه ای از حریر سبز توکل را بر شاخسارش ببند

تا خیالم آرام گیرد...

 خدا ندا داد در بر حریرهای سجده هایت بگرد...

 لطیف ترین و دل انگیزترین و محکمترین رشته را بیاب...

 همان را درون دلش به ودیعه نهادم بگو گمش نکند ...

 آخر نادان!

 من این رشته های زیبا را در دل همه شما کودکان جاهل  زمینی نهاده ام

 و صد افسوس که حتی بوی اهورائیش را استشمام نمی کنید ...

آنقدر بوی زمین و خاک و برش را گرفته اید که

 دیگر بوی ذره های الماس گون این دیار و الیاف ابریشم گونش را از یاد برده اید...

 درست مانند حیوانی که چون نرمای پتو را ندیده است 

به علفهای دهشتناک طویله اش دلخوش کرده است...

 بگو گمش نکند رشته توکل را ...

بگو بداند از کجا آمده است...

 از کدامین درخت سیب ...

بگو زمانی در آغوش من بوده است...

 بگو خدای تو زمانی اولین بوسه خلقت را بر پیشانیت نهاده است...

 بگو از هر بوئی که لذت فطری می بری همان بوی عرش است که از یادت رفته است ...

 بگو هر ندائی که تو را بی خود می کند یاد آور خاطرات زیبای بهشت است...

 که درون مغز کوچکت تنها بو ها و رنگ ها و صداهایش جا گرفت...

 دیگر جائی نبود و گرنه تمام بهشت و عرش و خاطرات معبودت را به یادگار

در لای لای آجرهای الماسگون مغزت به ودیعه می گذاشتم

تا مبادا یادت برود که در دستان چه کسی خلق شدی...

 تا یادت نرود اشک خدا را...

 که از شوق ،  درون چشمانت خانه گرفت...

 تا یادت نرود لبخند خدا را که امیدش را به قدمهای تو بست...

 شاید این سیب کاری بکند...

 شاید زمین را بیدار کند...

 شاید عکس من را نشان عزیزانم دهد...

 شاید پیدایم کنند...

 شاید بتوانم از  پنجه های گرگ نجاتشان دهم ...

شاید هنوز برای بیداریشان دیر نشده باشد شاید هنوز یخ نزده باشند ...

بگو یادش نرود چه ماموریتی برایش در لوح قلبش نهادم...

 بگو امانتی را که سپردم در امن ترین گوشه قلبش آویزه ساز عاطفه اش کند...

 بگو چشم خدا به دستان و پاهای اوست ...

بگو نگاه خدا در کنار پیچکها سبز به امید کوچکترین نشانه ایست...

 بگو مبادا بی وفائی کند...

 بگو مبادا فرشتگان من را نا امید کند ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧ - اکبری

دیارمان دوباره بوی عرش خواهد گرفت اگر در خواب ، مدهوش بوی تعفن دنیا نمانیم...

 

و دوباره میراث سبز انسانیت را بر پشت بام سیاره ام

 به نمایش خواب آلودگان زمینی نهادم ...

شاید بیدار شوند ...

شاید بیدار شویم ...

و اینک گوی همیشه غلطان دنیا می گذرد و ما ساده لوحانه با او بازی خواهیم کرد ...

غافل از حال مورچه له شده آن پائین و نگاه خدا که ...

دوباره آمدم روی سنگلاخهای زمین خیس عرش و

 زیر پیچکهای همیشه سبز نیلگونش...

 آویزان خیال پر از عطر یاس و دیوانه و مدهوش نمکهای ریواس...

و من با تمام اکسید حنجره ام

دوباره می خوانم که همان بوی گندمهای نم زده از مهر مزرعه ام را می خواهم...

 و این یعنی هزار هزار هزاره سوم

 که در معجون هفت رنگ تخیل من و تو رنگ باخته ...

پشت سرم دو باره کلاغها می خوانند

همان پشت بام کودکی قشنگ بود و

پنیرهای سادگی و قار قار کردنهای درون قصه ها ...

رنگ صورتی درون گلهای وحشی زیر دباغچه بی نام و نشانها...

وای که چقدر دلم تنگ شده است برای توت های وحشی باغ همسایه ...

آنهم دزدکی خوردن و قهقه خندیدن و به گلهای باغچه دست زدن ...

وای اگر می فهمید که آن توت های وحشی خوش مزه

در زیر های های دندانه های طمع من و تو خورد شده است چه بد می شد...

چون دیگر هیچ لذتی به پای مزه خوردن آنها

 آنهم مخفیانه   نمی رسید ...

مرز آسمان را گشوده اند و حریره های قاصدک را با بالن های عطوفت خالق

 بر سر حوریهای زمینی رقصان کرده اند ...

زنجلیقهای فردا از زیر شاخسار آویزان خیالم دوباره به صدا آمده اند ...

 وای نور می خندد به صدای پای خسته ام

که اینگونه شوق زده ابهام دیار دیروز است ...و

 آجرهای نم زده گذشته بوسه بر لبان مجنون پیچک سبز می اندازند ...

کجا بودی چند صباحی می شود

 آسمان عرش در خیال خالی تو به دنبال فرشته ها می گردد...

 و تنها بوی بال زدنهای دیروزشان دلخوشمان می کرد

که دوباره می بینیمتان...

به خدا قسم هیچ تصویری به اندازه خیال عرش تازه نمی کند

این سیاره دهشت ناک را ...

 خوب شد آمدید ...

دوباره جبرئیل از جلو دیدگانم گذشت ...

و صحیفه خوش بویش را به زمین وارد کرد ....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧ - اکبری

سسسسسسسسسسسسسسس !!!

کماکان از دیارمان خبرهای دهشت ناک می رسد

گویا می خواهند نظام هم گون لاشخور جماعت ها و پری گونها را ادغام کنند

و آشش  نوش جان زیر پا افتاده ها گردد...

وای که باز هم توسری خور نقشه کشهای پر ادعا خواهیم شد

و نماز هجران و عقوبتهایشان را بر بام نمی دانم ها و خفقانهای همیشگیمان خواهیم خواند ...

چرا ؟...

ذره ای پادزهر اعتراض را نیمه شب ها نثار خدا و فرشتگان خسته از ما زمینیها خواهیم کرد

 که نگویند زیادی راضی بودیم ...

و دوباره فردا از دست خواهیم داد  ....

آخر برعکس خوابیدن همان برعکس به آرزوها رسیدن است ...

به جای پرواز  ، خود را همیشه در چاهها پرت کردیم ...

و در جای جایش به جای افتادن  ، پروازی دروغین را نشان عرشیها دادیم ...

خدا شده است همان کسی که زورمان به او می رسد و خلقش را ارباب من الرجوع فرض کردیم

 و تا سالیان مرگ  دهان بسته  ، خوردن جسد هامان را به نظاره خواهیم نشست ...

دلم برای خدا و فرشتگانش می سوزد

چون همیشه به جای شکر و ستایش

چوب عصیان و چپاول خلقش آذین بند دروازه عرشش می شود ...

وای سید سخنها دارم و داشتم و لی زبانم مدام می گوید

 سسسسسسسسسسسسسسسس...

مبادا موشهای کوهستان خبر را به دربار ببرند ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٧ - اکبری

نم زده خشمیم و اسید خورده بد بختی ...اما چون دیوانگان ، نادان

و آنجا که تجسیم الجسم می شود تجسیم الروح...


در فردوس برینی که الهه مشرق و مغرب سیاره     جنت خواندش

 و به سراپرده سبزینه اش    گوشواره هزار بو و هزار رنگ بیاویخت

 رنگی از جنس ارغونه های مشرق زمین و از بوی فواره های صورتی یاس آویخت...


درست در زیر آبواره های محبتش ...

 نامی از زیباترین نعمت جنت...

 آن حور العین هزار اما برد...

که من و تو هنوز در پس و پیش ساحلش سرگردان چرا چونیم ...

اینجاست که برخی قاصدکها خبر از تجسیم الروح در تجسیم الجسم داده اند و بس

گوئی می گویند: تمامی حجت شرم...

 حجت عفت...

 حجت تقوا ...

حجت زیبایی یاسها ...

جذبه چشمان پر نفوذشان می گردد که همگان را

شیفته جمال ظاهر اندرون کمال می کند...

درکش سخت است اما ...

اگر چند صباحی صبحانه ات را زینت تقوا کنی...

 آینه ات حقیقتی را بر ملا می کند که

وکیل خوبی خواهی شد برای تجسم معنای حور العین...

می دانی در این سیاره تبعیدی ها

آنقدر غضب ، کین ، حسد ، نفرت  ، طمع ، هوس و بی شرمی... 

گلیم بدبختی افراشته اند

 که گمان کنم آن زمان که بیدار شویم قحطی حور العین باشد!....

دیشب ماه می گفت :می دانی چرا باران اندک می آید ...

لبخند زدم گفتم : کفر و عصیان خشم خدا را بر انگیخته ...

ستاره گفت : نه اشک خدا را در آورده

 آنقدر که هر حور العین تقاضا می کند او را در لباس آدمی تبعید کند الهه مهر ...

گفتم که چه شود ؟

ماه لبخند تلخی  زد و گفت : می خواهند آبروی دو پای خسته از تبعید را بخرند اما ...

اما تا پایشان به زمین می رسد خنجر خورده شیطان

 به دست ابلیسها زندانی جهنم می گردند و

 دیگر حور العینی نمی ماند که یاسهای بهشتتان را آبیاری کند ...

و از شبنمهایش کمی سیاره تبعیدیها نم بگیرد ...

شرمتان کجا رفته غرق شدگان غفلت..

که اینگونه سفره شیطان را آذین می بندید و لبخند رضایتش را به قهقهه دیوار بدبختی هایتان آویزان می کنید ...

آن بالا علی و محمد (ص) حیران گستاخی احمقانه تان و شرمسار نگاه خدایند ...

آخر شما همانهائی هستید که به شاگردی آنها می نازید و

 تکلیف شبتان را درون فاضلاب خواب گم می کنید

و با نمره تک به آبروی آنها لگد می زنید ...

بترسید که مدت تبعیدتان ابدی شود و در انفرادی زندان هم بستر ابلیس گردید ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اکبری

خدا خوب می داند چه قصه ها برای گفتن داریم ...

این ندای هل من ینصرنی از ته چاه فراموشی دیارهاتان می آید ....


آای بوقلمون خورهای آن بالا

تانکر صبرمان دیگر ظرفیتش به ماکسیمم رسیده است...

 و جگرهامان چون گرده آتشی است

که شما گرمایش را برای دستهای لرزان قلبهای ترسانتان نیاز دارید ...


خسته شدیم آنقدر شما از آن بالا برنامه فردایمان را نوشتید ....


جیره معده هامان را کم کردید ....


شیر اکسیژنمان را بستید ...

یونجه خرهامان را فروختید...


چشمهامان    جانهامان   قلبهامان 

همه را به صداقت برایتان تحفه نهادیم   ولی قدر ندانستید...


ما چون فرش زیر پایتان بودیم ولی تکه تکه مان کردید...

 که چهل تکه ابریشمین قصرهاتان جور شود ...


خسته شدیم آنقدر از این پائین دیدیم و کور شدیم...

  تازیانه بی عدالتی خوردیم و خفه شدیم ...


 هشدار می دهیم گرچه کرک و پرمان ریخته...

 اما هنوز انگشت سبابه اراده مان

کنار تکیه گاه نردبان ترقی شماست...

 بترسید از آن روزی که برای نگه داشتن گردن باریکمان این انگشت را برداریم ...


گردن کلفتان سیاره بترسید که شما بهتر از هر دیباچه نشینی می دانید

 که این انگشت به مثابه بیعت هائی است که از معاویه سلب شد ..

 این انگشت به مثابه اراده هجرت به مکه است ...

 اراده فتح خیبر است . ..

بترسید از آن روزی که لاشخورها فرشهای چهل تکه قصرهاتان را تکه تکه کنند

و دیگر گردن باریکان این پائین

 نای فدا شدن را نداشته باشند ....

 حالا دیگر زورتان به خاک خوردگان سیاره رسیده است...

 ما در صحراهای جزیره هاتان کم بال محبت بر جوجه هاتان نهادیم

 تا گوشت لذیذشان از دستخوش

 دندانهای عقابهای همسایه مخفی بماند...

 کم لرزیدیم که مبادا از زوزه های گرگهای همسایه

صدائی به گوشهای ظریفشان رسد ...


شبها بیدار ماندیم و آواز هل من ینصرنی خواندیم

که خفاشهای دشمن را از یاد نبرند و به خواب روند در این آشفته بازار ...


اکنون که جانهامان به باریکه نخی رسیده است فتوا می دهید

جیره مان را قطع کنند که دانه مرغهای قصر  مهیا شود ...

اگر حکایت حلال و حرام است ما می شویم رستم و

 تمام جهان      قهوه خانه نشینهای شنوا...

خوب است که بگوئیم از حکایت حلال و حرامها

که خدا خوب می داند چه قصه ها برای گفتن داریم ...


مبادا خودتان با نفسهاتان ما را به سر منزل بی طاقتی رسانید

 که آن روز ما خجلت زده جزیره مان نشویم ....

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اکبری

خداوندا یا قادر مطلق مبادا تکه تکه شدن انسانیت را به نظاره بنشینی...

و باز نگاه محشر عظیم ترین آجر برای شکستن سر جوجه ها...

و من و تو دوباره در دهشت ناک ترین خواب سیاره ...

این روزها دیگر از خوابهای زیر دهان کوسه هایم کمتر می بینم

 گویا مرا اغماء کرده ابلیس چهار سر و به سراغ سوژه ای دیگر رفته است ...

سیمهای این دوپا چه زود به هم می ریزد

در قرن سوسیالیست ها و ماناژیستهای فراری

که لقمه خورده نشده شان سنگ کلیه من و تو است ...

وای در نفس این نور اهورائی بوی محشری است

 که مرا یاد جاده رفتن به مدرسه کودکیم می اندازد ، چقدر شیرین بود ...

ولی امروز...

بوی فجیع دغدغه و خون گوسفندان همزاد...

بوی دهان پر    گرگهای همسایه ...

بوی گم شده نفس فرشتگان را در دیار بازیها به مرحله بعد سپرده است ...

کد میانبری می خواهد که کلیدش تنها شکستن دست ابلیس است

 که افسار من و تو را ماهرانه در خود می چرخاند ....

تا چندی پیش گمان می بردم که اگر بدانم افساردانم ابلیس است

 کمرش را خواهم شکست اما خدایا

 بد دشمنی را به پایگاه آدم شناسیت رخصت دادی ...

خداوندا مکر را از خودت یاد گرفته؟

آخر هر ثانیه مکری جدید دارد که مکرهای تکراریش را باور کنم...

و می دانم که روزی خواهم برد اما آن روز به تمام زجه های امروزم خواهم گریست

 که چه کودکانه زجر کشیدم و چه ابلهانه فریب سیاهه بازیش را خوردم...

و چه عاجزانه شکست را پذیرفتم...

خدایا ارتشی که می گفتی کجاست

دیگر توان جنگیدن ندارم و حریر سپید تسلیم را در مشتم محکم پنهان کردم

 تا آخرین نفسهایم که به شماره افتد ...

خداوندا یا قادر مطلق مبادا تکه تکه شدن انسانیت را به نظاره بنشینی...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - اکبری

فقد استمسک بالعروة الوثقی...

سلام همدم تنهائی هايم ...

جزيره خستگی هايم...

آرامش دل زدگی هايم ...

سلام پلکان من به عرش...

می خواهم بپرم

کمی در بر قاصدکهای آن بالا  * بلور هشت وجهی اکسيژن خالص...

کمی بوی مدهوش کننده پيچک خيس دروازه عرش...

بوی جلبک کنار رود خانه ...

می خواهم امروز برای رودخانه جلوی دروازه اسم بگذارم ...

حرير ذوق              نه...

به نام فرزند آدم            اقليما...

تولدت مبارک ...

چرا امروز اينجا خلوت است ...

آخر اين قاصدکها و بوی مست کننده ياس

حيف نيست تنها باشند

 کنار شاخه های آويزان گل يخ...

آری جلسه اضطراری دارند همه به حضور پذيرفته شدند ...

خوشا به حالشان کاش من هم فرشته بودم...

ولی نه ...

آن وقت خدا برای آمدنم گلبرگهای رز سفيد نمی شمارد ...

برای شنيدن خدا خدايم کنار لبه پنجره فردوس

 عاشقانه به من نمی نگريست...

دلسوزانه از خانه بيرونم نمی انداخت که ديوانه ام کند...

به انتظار عاشق شدنم يا بهتر بگويم عاقل شدنم پيچک سبز نمی کاشت...

ديگر دست نوازشش را مخفيانه بر سرم نمی کشيد ...

ديگر دلسوزتر از هر مادری سيلی بيداری بر صورتم نمی زد ...

بزرگ شدن روحم را به نظاره نمی نشست

تا در موعد مقرر          عارفانه به آغوشم کشد...

به گل خيس نمی آفريدم تا اشکهايم

 اشکش را در آورد و

بگويد من با تو ام ...

نزديکتر از رگ گردن فقط اطمينان کن ....

و ما ناشيانه        کودکانه          احمقانه

کابوس دهشت ناک دنيا را جدی نمی گرفتيم ....

با وجود چنين قدرتی ...

فقد استمسک بالعروة الوثقی...

درست به مانند يک مربی عاشق

 کمرمان را به محکمترين طناب مهر بسته...

تا پرواز را بياموزيم و ما به دنبالهای مگسهائی در جلد پروانه ...

و يادمان رفته که تا ياد نگيريم او ما را بالا نخواهد کشيد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - اکبری